*برایش مهم نبود که مردم دربارش چه فکر می کنند وچه می گویند! می گفت:درسته که ما باید بنده خدارو راضی کنیم ولی باید کاری کنیم که خدا راضی باشه.اگه خدا راضی باشه بنده ی خدا هم راضی می شه.

*در فاصله چند کیلومتری قرارگاه تا خانه که همه اش در اثر بارندگی  گل آلود بود چند باری به زمینن خورده بود .وقتی آمد توی خانه سر تا پایش گلی بود.گفتم حاج آقا بهتر نبود با ماشین پادگان می آمدید...؟

با نگاهش اجازه نداد حرفم را ادامه بدهم.

گفت:این سفر کوتاهه واین چهار صباحی که ما در این دنیا مهمان هستیم،بهتره کمتر زحمت بدیم ،کمتر مزاحم بشیم وکمتر از این بیت المال استفاده کنیم تا سبک بارتر بریم.

شهید حاج علی بهزادی،مسئول بهداری لشکر41 ثارالله

**چند روز بود که رفته بودم به واحد تخریب.در این مدت کارهای بچه ها را انجام می داد.ظرف می شست،سنگر را جارو می کرد،رانندگی می کرد و...

یک روز می خواستم با شهید خالصی کاری انجام بدهم که قبول نکرد وگفت:بهتره اول با جعفر زاده صحبت کنم وازش اجازه بگیرم.

گفتم:به جعفر زاده چه ربطی داره؟او یک راننده بیشتر نیست! زد زیر خنده!!

گفت:چند روزه که تو واحد تخریب کار می کنی ولی هنوز مسئولت رو نشناختی؟!

با تعجب گفتم:مگه حمید رضا چیکارس؟

جانشین تیپ تخریب.

شهید حمیدرضا جعفر زاده.